انقلاب اسلامی در مشهد به روایت یک مبارز انقلابی

انقلاب اسلامی در مشهد به روایت یک مبارز انقلابی
حجت الاسلام محمد سلطانی را هرچند این روزها در قامت ریاست شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی خراسان رضوی می شناسیم اما خاطرات جوانی او از دوران مبارزه با رژیم پهلوی، تحمل حبس در زندان های رژیم ستم شاهی و همراهی با آیت الله خامنه ای و سایر علما، روایتی تازه از فجر انقلاب اسلامی است.
صدای شلیک گلوله از هر سو شنیده میشود. شعار «مرگ بر شاه»، «توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد» و ... تمام فضا را پر میکند. با شدت گرفتن صدای رگبار، جمعیت پراکنده میشوند. روزها پی در پی می گذرد اما هیچ کسی خسته نمی شود. همچنان صدای شعارها بلند است و دیوارنویسی ها ادامه دارد. مردم انقلابی با هر روشی اعلامیه های امام(ره) و دعوت علمای دینی را دست به دست می کنند تا در زمان و مکان مقرر، یکصدا علیه ظلم و ستم فریاد بزنند.

برخی علما و روحانیون، هرروز دور هم جمع می شوند و برای رسیدن به آرمان خود و مردم شان هماهنگی می کنند. در این میان، جوان طلبه ای در کنار علما حضور دارد و از هیچ کمکی برای پیروزی انقلاب اسلامی مضایقه نمی کند. محمد سلطانی، حالا ریش ها و موهایش سفید شده اما با مرور خاطرات آن روزها، دوران بازداشت در زندان ساواک و همراهی با آیت الله خامنه ای، آیت الله واعظ طبسی و سایر علمای مشهد به سال های جوانی بر می گردد و اشک می ریزد.در ایام دهه مبارک فجر به گفت وگویی متفاوت با حجت الاسلام سید محمد سلطانی می نشینیم. چهره ای که حالا او را را در قامت رئیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی خراسان رضوی می شناسیم اما خاطرات زیادی از دوران انقلاب اسلامی دارد. روایت او را در ادامه بخوانید:

عکس امام (ره) را قاچاق می کردیم!
فعالیتم برای انقلاب اسلامی از روزی شروع شد که یک عکسی از امام (ره) را دیدم. سال 1355 یکی از طلاب در نجف مشغول تحصیل بود. او به مشهد آمد و تصمیم گرفت که به دانشگاه برود. من را به خانه اش دعوت کرد و گفت کتاب هایم را بررسی کن و هرکدام را می خواهی برای خودت بردار.من هم مشغول شدم و لابلای کتاب های او عکس امام را دیدم. آن موقع حمل عکس امام (ره) و رساله ایشان ممنوع و جرم بود. من هم عکس حضرت امام را قاچاقی به مدرسه آیت الله میلانی بردم و به رفقا نشان دادم. عکس ایشان دست به دست شد و مرحوم آقای شمقدری که مرد مبارزی بود به من گفت که این عکس را چاپ کن. من گفتم پول ندارم اما آقای شمقدری هزینه آن را تقبل کرد. یک عکاسی به نام عکاسی پرستو بود که من هم عکس امام را به صورت قاچاقی به این عکاسی می بردم.آن موقع تانک های ارتش در میدان ها و خیابان ها حضور داشتند و این عکاسی هم شبانه تصاویر امام را چاپ می کرد. من هم کیفی را همراه خودم می بردم و تصاویر امام را داخل آن می گذاشتم و بین مردم توزیع می کردم.

روزی که به خاطر عکس های امام(ره) دستگیر شدم
برخی از طلبه ها برای عکس امام پول می دادند تا به جریان چاپ و توزیع تصاویر کمک کنند. آن موقع من مشهور شده بود که عکس های امام را دارم. عکس ها هم زود تمام می شد. کار من تا شش ماه همین بود تا این که یک عکس بسیار بزرگ از امام خمینی (ره) با کمک یک هنرمند چیره دست تهیه کردیم. این تصویر را به جلوی راهپیمایی ها می بردیم. آن زمان هر کسی عکس می خواست به سراغ ما می آمد. یکبار تعدادی عکس و اعلامیه همراه خودمان داشتیم و به میامی رفتیم.ناگهان متوجه شدم نیروهای ژاندارمری در تعقیب ما هستند. ما هم با حالتی عادی به زیارت امامزاده واقع در این روستا رفتیم و همه عکس های امام و اعلامیه ها را پشت قرآن ها و زیارتنامه ها گذاشتیم. به بیرون از امامزاده که رسیدیم مامورها رهایمان کردند و ما هم برگشتیم. چندساعت که گذشت یک پیکان سفید جلوی ما متوقف شد. مامورانی با لباس شخصی مقابلم ایستادند و را بازرسی کردند. یک کاغذ از جیب هایم خارج کردند که برگه امتحان حوزه بود.
همان جا سوالاتی را پرسیدند و گفتند که چرا به مدرسه نواب می روی. آن ها با این که چیزی علیه من پیدا نکردند بازداشتم کردند. در آن مدت توهین های زیادی کردند. برادرم در همان مدت به سراغ آقایی به نام آقای طینتی رفت. او نانوایی داشت اما شغل اصلی اش نظامی ارتشی بود. صبح روز بعد آمدند و من را به اتاقی بردند. گفتند هرکسی را گرفتیم، گفته که عکس های امام را از شما گرفته است. آقای طینتی من را ضمانت کرد و قرار شد به مدرسه نواب نروم. من هم چندوقتی را به خانه مادرمان رفتم و کار را ادامه دادم. اینقدر این ماجرا ادامه داشت تا عکس فراوان شد.

انقلاب اسلامی از این جا شروع شد...
بعد از توزیع عکس های امام با خطرناک شدن شرایط به دنبال اسلحه افتادیم. با توصیه یکی از علما از همسایه مان دو اسلحه کلت گرفتم. در آن مدت، اسلحه را در کانال کولر یا در دودکش بخاری ها می گذاشتم. مدتی را فقط منبر می رفتم. مدتی گذشت و تظاهرات ها شروع شد. من هم دوربینی داشتم و از برنامه ها عکس می گرفتم. جمعیت هرروز بیشتر می شد. آقای خامنه ای، مرحوم طبسی، شهید کامیاب و تعدادی از علما در همه تظاهرات ها حضور داشتند. آقای فلسفی و هاشمی شاهرودی و میرزا جواد آقای تهرانی هم یک اطلاعیه دیگری می دادند و مردم را دعوت به تظاهرات می کردند.تظاهرات عمده از شهادت آقای کافی شروع شد. روز تشییع از میدان توحید تا حرم، جمعیت بود. پس از مراسم تشییع در مشهد، پیکر آقای کافی را به تهران بردند اما نگذاشتند تشییع برگزار شودو پیکر را شبانه به مشهد آوردند در خواجه ربیع خاکسپاری کردند.
دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند
روزبروز تظاهرات ها بیشتر می شد و اعتصابات هم به آن افزوده شده بود. به جایی رسیدیم که اختیار از دست رژیم خارج شد. پس تاسوعا و عاشورای سال 1357 با کشتار عظیم 9 دی، رژیم هم از شرایط قطع امید کرده بود. این شرایط در همه کشور وجود داشت. در مشهد هم راهپیمایی از میدان شهدا شروع می شد به چهارراه لشکر یا هفده شهریور می رسید. مردم از ساعت 8 صبح راهیپیمایی را شروع می کردند و تا نماز ظهر این راهپیمایی ها حضور داشت. این شرایط تا جایی ادامه داشت که خبرهایی از آمدن امام (ره) به گوش می رسید. ارتشی هم واقعا همراهی می کردند.امام که به ایران آمد آقای طبسی، شهید هاشمی نژاد و آقای خامنه ای هسته مرکزی شورای انقلاب را در مسجد کرامت شکل دادند و هرروز جلسه ای می گذاشتند تا کارها را هماهنگ کنند و سپس به محل دیگری منتقل شدند. آقای خامنه ای هم به شدت مدبر و شجاع بودند
یادم می آید یک روز بیمارستان علوم پزشکی و کادر بیمارستان امام رضا علیه السلام تحصن کرده بودند. طلبه ها و مردم هم به این تحصن اضافه شده بودند. شایعه ای شد که عوامل رژیم می خواهند به بیمارستان امام رضا علیه السلام حمله کنند. من هم در مغازه برادرم بودم و مشتریانی که می آمدند نگران حمله عوامل شاه بودند.سریعا خودم را به بیمارستان رساندم و آقا هم آن جا بودند. من آن موقع جوان طلبه ای بودم و حتی لباس طلبگی نداشتم. آقا من را می شناختند و کارهایی را از قبل به من می سپردند. در نزدیکی آقا نشستم و گفتم که شنیده ام می خواهند به بیمارستان حمله کنند. آقا با آرامش خاصی گفتند ما پیش بینی آن را کرده ایم و دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند. واقعا هم همین طور شد و دشمن غلطی نتوانست بکند.#دهه_فجر #مشهد #انقلاب_اسلامی
خاطره ای از مبارزات انقلابی مرحوم طبسی
.